ستاره بنفش
...چه قلمرویی دارم.قلمروی من از اتاقم تجاوز نمی کند.اتاقی که پس از ۱۵ سال شدم صاحب تام اش.قلمروی من حس شیرین و خوبی دارد گرچه به خاطر شلوغی اش این حس را به دیگران القا نمی کند.قلمرویی پر از خرت و پرت و کلی اثاث چپانده زیر تخت. واما کتابخانه دوست داشتنی ام را هیچ کس در بدو ورود نمی تواند پیدا کند.همه بلا استثنا آن را با دوقفسه جزوات درسی و مجموعه ای از کتب تاریخی پدرم اشتباه می گیرند.کتابخانه ی من جایی بدور از چشم نامحرمان است. یک دیوار هم دارم که سک سک های من روی اش جا خوش کرده است.عکس انسان هایی که بی اراده در من تاثیر می گذارند.ناخودآگاه حالم را عوض می کنند و با یک شعر -ترانه-شایدجمله ای یکهو دستم را می کشندو می برند به.... جملات زیبایم .حتی درس روی این دیوار هم دست از سرم برنمی دارد.فرمول های فیزیکم را هم چسبانده ام گرچه سالی یک بار هم نگاهشان نکرده ام.و یک دست خط بانمک از یک دوست بامزه کتابخوان. واین تازگی ها یک علی خیلی بزرگ.دیوار من پر از علی است. کاش اسمم را میگذاشتند علی.البته من مذکر نیستم(بحمدلله)ولی چطور یک کفش پسرانه چشمت را سخت می گیردوهمیشه خدا دلت هوایش را دارد تا آخر سر هم که می روی و می خری اش. تازه تر هم اینکه مردانه و زنانه ندارد به قول فروشنده ها.آخرالزمان هم هست.پس من بعد خود را علی می نامم. یاعلی(ع). ۹۰جدا که سال جالبی بود. زندگی بیرونی راکد اما زندگی درونی پرتلاطم.کلی تنبلی و منزوی شدن با چاشنی اشتیاق.بسیار فرصت های از دست داده و یک عالم بزرگتر شدن. ۹۰ صد در صد برای من جهاد اقتصادی در بر نداشت.ولی خودم نامش را با اجازه خودم تغییر می دهم و می گذارمش : سال رشد- نام ۹۱ هم چندان جالب نیست.لابد حواسشان به درصد بالایی که هنوز در لاین کار و سرمایه نیفتاده اند نبوده.۹۱ برایم سال اعمال نقشه های حیاتی است.درست در موقعی که زده ام روی دنده یک. برای رفتن به کلاس درس هم باید نظر خواهی کنند.دست کم به یک سال استراحت درشت فارغ از همه مطالب کسل کننده و به دور از لطافت حسابان -جبر-هندسه نیاز دارم... گرچه ۹۰ آموزگار مهربان و درعین حال بسیار سخت گیری بود ولی کاش ۹۱ هم سال رشد۲ شود. آمین ابتدا که بنا کردم به نوشتنِ آنچه از نقل قول های زندگی نامه اش یادم بود.دستم رفت که بنویسم: نام : علی نام خانوادگی : تجلایی سال تولد:... تاریخ شهادت:... ولی ننوشتم.چون اصلا تجلایی آنگونه برایم تعریف نشد که بخواهم اینگونه تعریفش کنم. بسم الله ۱.صحنه اول یک جوان بسیجی روی نخت بیمارستان.مصدوم.تُرک زبان(و چه زبان شیرینی).دختر خانمی با چادر مشکی وارد میشود.با هول سلام می کند.حالش را می پرسد و خدانگهدار.چندی بعد که دوستش-همکارش -فرمانده اش(هرچه که هست)وارد می شود به او می گوید که این دختر خانم با چادر مشکی خیلی دنبالت می گشت.مثل مرغی پرکنده!! [بعضی حرف ها را انگارکی خدا به دل آدم می اندازد و همین یک جمله کافی بود تا جوان بیشتر به دلیل حضور خانمی با چادر مشکی در اتاق بیمارستان شک کند.شک که نه!کنجکاوی کند.] صحنه دوم دختر با چادر مشکی به خواهرش می گوید که بالاخره اورا در بیمارستان ملاقات کرده.حتی فکرش را هم نمی کرده که تجلایی دلاور تا این اندازه جوان باشد.خواهر می پرسد از هدیه ملاقات.دختر وا میرود.از اینکه هدیه ملاقات فراموشش شده بود. صحنه سوم دختر با چادر مشکی-کتاب به دست-وارد اتاق بیمارستان میشود.باز هم در دلش از این همه جوانی تعجب می کند.کتاب را هدیه می دهد.دلاور می خواست که پول کتاب هدیه را بپردازد!ولی هدیه که پولی نیست! صحنه چهارم فقط خودش می داند که چه در دلش گذشت... ۲.جلو آمد.پاپیش گذاشت.مادر دختر چادر مشکی اما رضا نمی داد.:"دختر من دوعیب دارد...! ۱.وسواس دارد.هرروز صورت پدرش را آب می گیرد. جواب علی:آب روشنایی ست.! ۲.تابه حال کار نکرده است.دست به سیاه و سفید نزده.نباید انتظار داشت..جواب علی:[ان شاالله]یاد می گیرد. ۳.روز عقد تجلایی [آرام در گوش]دختر با چادر مشکی می گوید: نمی گویم الان!..نه...الان نه....حالا چند سال بعد...۳سال شاید...هرچه قدر.....فقط شهادت. حالا همسر با چادر مشکی سر سفره عقد هنگام خطبه خوانی برای تازه همسفرش دعای شهادت می کند.عجب دلی! ۴.دلاور در خانه اش بدون حضور مادر برای همسرش [لپه]پاک میکند.... ۵.از عملیات بازمی گردد.ومصدوم از ناحیه پا.همسر با چادر مشکی برای اولین بار از او گله می کند!....:"عاقبت باید روی ویلچیر بشینی..!" [با حالتی طلبکارانه ] . وبهترین حرفی که تجلایی به همسرش میزند: "پا که سهله -ما اومدیم سر بدیم!".همسر با چادر مشکی کلی شرمنده می شود. ۶.همسر با چادر مشکی خسته می شود اینقدر که زنگ زدند و او منتظر شد تا جسم همسرش پیدا شود و تحویل بگیردش.دلش می خواست سر مزارش برود.روی سنگ قبرش گلاب بپاشد.لااقل جای مشخصی برای ذهن پرسشگر فرزندانش بیابد.....چند وقتی بود اما که دلش دیگر نخواسته بود.تا همان روزی که با فرزندان و همسنگرانِ علی تولدش را سر مزارش تبریک گفتند. این مبحث در کلاس خوانده شد.من خوشم آمد و روی وب گذاشتم.البته فقط قسمت1 را می ذارم . یکی از اصول مشترک بین تمام ادیان الهی و اساطیر باستانی اقوام مختلف مبحث منجی موعود و آخرالزمان است.همان کسی که شیعیان اورا مهدی(عج)،مسیحیان او را عیسی(ع)،زرتشتیان او را سوشیانت و قوم های دیگر اورا بانام های دیگر می خوانند.تمامی منتظران ظهور،به مرحله ای معتقدند که یک ضد منجی که عصاره ی تمام شرارت هاست و تمامی نیروهای شیطانی را به همراه خود دارد ، مهم ترین مانع منجی موعوداست. هم اکنون سیر محصولات فرهنگی غرب، راهی بازارهای کشور های مسلمان شده، محصولاتی که پس ازاستفاده ازآن ها شخصیت از هویت و فرهنگ خود دل زده می شود،امریکا رابعنوان امپراتور صالح دنیای جدید میپذیرد و اورا عصاره ی نیروهای خیر عالم تصور می کند.یکی از این محصولات بازی های رایانه ای ست که بیشتر سرمایه های اجتماعی جهان اسلام را هدف گرفته است. اسلحه ی مرگبار. شما در نقش یک گروه ضد تروریستی باید11 مرحله مختلف و پرهیجان را پشت سربگذارید و طی عملیاتی علاوه بر ناکام گذاشتن تروریست هادر فعالیت هایشان اسناد ومدارک متفاوتی را جمع آوری کنیدوبه برنامه ی آینده ی تروریست ها دست پیدا کنید.در ضمن بایدگروگان ها را نجات دهید.باید بدانید که هرگونه خطاباعث به خطر افتادن جان گروگان هامیشود! ازبازیهای دیگر،بازی جنگ ژنرال هاو طوفان صحراست.در جنگ ژنرال ها شما در نقش سربازان امریکایی مأموریت مبارزه و سرکوب تروریست ها و دشمنان بشریت را دارید،برای مبارزه با رژیم صدام به عراق یا برای مبارزه با گروه القاعده به افغانستان می روید.نکته های جالب توجهی در این بازی به چشم می خورد!مثلا،در ابتدای بازی فیلمی پخش می شود که هواپیما و هلی کوپتر های آمریکایی در حال گشت زنی توسط دشمن مورد حمله قرار می گیرند و سقوط می کنند.پس ازآن،شما وظیفه دارید متجاوزان را سرکوب کنید.این نشان می دهد که آمریکا هیچ گاه اولین گلوله را شلیک نمی کند و فقط برای دفاع از خود به تجاوز و حمله دست می زند.هم چنین،هم در عملیات عراق و هم در عملیات افغانستان به هر نحو ممکن از نماد های اسلامی استفاده شده است و به کسی که این بازی را انجام می دهد،این گونه القامی کند که اسلام علت این خشونت هاست.در عراق نیروهای صدام در جلوی مسجداستقرار دارند یا در مزار شریف مناره های مسجد دیده می شود.!! چند وقت پیش ها که بی خوابی به سراغم می آمد کانال های تلویزیون را دوتا سه تا بالا و پایین می کردم .آخر یک روز برنامه را دیدم.چقدر زیبا بود.همراه با آن هم خندیدم هم گریه کردم و هم ذهنیت ام تغییر کرد.نمی دانم شاید تبحر ویژه راوی در بیان زندگی نامه همسرش بود که انقدر مرا از خودبی خود کرد.از آن وقت تاکنون ناخودآگاه رگ غیرتم برایشان بالا میزند.زندگی نامه اش را چنددفعه برای خودم تعریف می کنم.کلی از او برای شان گفتم.اما هیچ کس ازمن نخواست که حتی بخشی از زندگی شیرین اش را بازگوکنم.زندگی اش را برای خودم بارهاوبارها تعریف می کنم.چه خوب می شد اگرهمه اورا می شناختند. جنگ ها هر چقدر هم که طولانی باشن ِبالاخره یه روز تموم میشن. مردم به شهراشون برمی گردن وخونه هاشونو می سازن. مین ها رو خنثی می کنن و جاش پارک-میدون و فواره می سازن. بالاخره هم یادشون می ره که این جا روزگاری میدون جنگی بوده. اما یه چیزی هست که هیچ وقت ساخته نمی شه- جای خالی شو نمی شه با هیچ بنایی-درختی یا فواره ای پر کرد. جای خالیِ خیلی خالیه آدم ها... گرچه دست اهل دولت هست در ظاهر بلند...دست ارباب دعا بالاترین دست هاست. "صائب تبریزی"
![]()

| Design By : Pichak |


